حکایت غریبی است. دیروزمان را فراموش می کنیم و از فردایمان بی خبریم. با چهار کلمه حرف ناحساب خام می شویم و چشممان را می بندیم به تمام گذشته مان و پشت پا می زنیم به همه ی فرهنگ آبا و اجدادی مان. کعبه ی آمال مان شده است آمریکا و در آرزوی حاجی واشنگتن شدن خمار شده ایم. آن قدر خمار شده ایم که خودمان هم نمی فهمیم چه داریم می کنیم!
حکایت زندگی در خارج، همان حکایت معروف مرد گیر افتاده در جزیره ی متروکه و مردی است که در قایق به امید یافتن خشکی دارد تلاش می کند. آن که در جزیره گیر افتاده است، در آرزوی پیدا شدن یک کشتی یا قایق برای فرار از آن مکان متروکه است و آن که در قایق است از دیدن خشکی جزیره به وجد می آید و تمام قدرتش را در بازوانش جمع می کند که با سریع تر پارو زدن، زودتر به جزیره برسد. وقتی با ایرانیانی که چند سالی این جا زندگی کرده اند، در این رابطه صحبت می کنم، عینیت این حکایت برایم بیشتر می شود. تعدادی از آن ها به اشتباه شان برای خروج از ایران و زندگی در این جا اقرار می کنند و تعدادی دیگر، در عین حال که خروجشان را یک اجبار ناخواسته می دانند، در آرزوی بازگشت هستند.
یکی از شب های همین تابستان گذشته که در ایران بودم، از تصمیم یکی از آشنایانمان برای مهاجرت به کانادا باخبر شدم. در یک فرصت مناسب که همین بحث مهاجرت پیش آمده بود، من هم خودم را داخل بحث کردم. وقتی می گفتم که بلافاصله بعد از تمام شدن درسم به ایران بر می گردم، همه به حالم افسوس می خوردند. افسوس می خوردند که چرا قدر این شرایطی که برایم مهیا شده است را نمی دانم و افسوس می خوردند که چرا چنین شرایطی برای آن ها به وجود نیامده است! می گفتند بمان و زندگی ات را بساز و برای ما هم دعا کن که کارمان هرچه زودتر درست شود. در این مدتِ بعد از تابستان، دورادور در جریان پیگیری های شان برای پناهندگی بودم. البته نظرشان در مورد کشور مقصد عوض شده بود، برق آمریکا گرفته بودشان. از طرفی، تغییرات سریع و محسوس در رفتار و گفتار و حالاتشان در فیسبوک برایم نگران کننده و البته ناراحت کننده بود. در همان شب تابستانی، به طور کاملن اتفاقی بحث به سمت حجاب رفت. همان آشنایمان، به طرف دخترش اشاره کرد و با افتخار گفت با این که خیلی حجابش را سفت و سخت رعایت نمی کند ولی گفته است که حاضر نیست در کانادا حجاب از سر بردارد. و من هم گفتم آفرین! حالا هنوز یک سال از آن شب تابستانی نگذشته است. مرغ بخت و اقبال(!!) بر سر در خانه شان نشسته است، دیدگاه های سیاسی شان را زیر و رو کرده است و نه تنها روسری از سر دخترشان برداشته که از سر خودشان هم کشیده است!
فاعتبروا یا اولی الابصار ...
پ.ن: خدایا چنان کن سر انجام کار که جانمان را با تو معامله کنیم و نه اعتقاداتمان را با گرین کارت!
برچسبها:
گرین کارت,
آمریکا,
مهاجرت,
حجاب
+
نوشته شده در ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط امیرطه تائبی
دیروز، بعد از حدود چهل روز، دوباره رسیدم به همان سه راهی احساس و منطق و گذشته! و دوباره داشتم مسیر را اشتباهی انتخاب می کردم. برایم عجیب است چنین فراموشی و نزدیک شدن مجدد به همان اشتباه پیشین. اشتباهی که البته با مرور حوادث رخ داده در طول مسیر طی شده در این یک ماه و اندی، هرگز تکرار نشد. سعی کردم اشتباهم را تصحیح کنم و امیدوارم که تصحیح شده باشد...
پ.ن: فراموشی هم بد دردی است...
برچسبها:
فقط برای خودم
+
نوشته شده در ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط امیرطه تائبی
خیلی دلم برای دو مادربزرگم تنگ شده. بچه که بودم، همیشه به هم سن و سال های خودم حسودی می کردم که چرا آن ها پدربزرگ دارند و من ندارم. ولی هیچ وقت آن طور که شایسته و بایسته بود قدر مادربزرگ هایم را نمی دانستم. الان که از آن ها دور شده ام، دارم می فهمم که چه نعمتی هستند و ما قدرشان را نمی دانیم. تنها کاری که می توانم الان بکنم این است که هفته ای یک بار سعی می کنم بهشون زنگ بزنم. یکیشون هشتاد و هفت سالشه. ما بهش میگیم مامانازی! خیلی اهل شعر و ادبه. در طول این چند ماه اخیر هم خیلی حالش بد شده است. تا جایی که جسته و گریخته از این طرف و آن طرف شنیده ام -چون سعی میشود اینجور اخبار قبل از رسیدن به من سانسور بشود- دیگر نمی تواند به راحتی از جایش تکان بخورد. هربار زنگ می زنم میگه یعنی میشه من تا تابستون زنده باشم، تو که میای یه بار دیگه ببینمت؟ و من هم هربار بغض توی گلویم را می گیرد و یک جوری که او نفهمد بغض کرده ام، میگویم قربونتون برم. ایشالا صد و بیست سال سایه تون روی سر ما باشه. تازه تابستون که اومدم میخوام هفته ای یه شب بیام پیشتون بخوابم. و از این حرف ها. او هم در عین حال که نمی تواند خوشحالیش را از این موضوع پنهان کند میگوید ولی من معلوم نیست که تا اون موقع باشم یا نه. ولی ایشالا میای، می بینمت. و بعد هم چند تا شعر، که گاهن یکی را خودش سروده، برایم میخواند. دو سال می شود که مامانازی گوش هایش سنگین شده و برای همین گاهی اوقات که فکر می کند دارد آرام حرف می زند، آن قدر بلند حرف می زند که همه ی آن هایی که نباید می فهمیدند چه می گوید، می فهمند چه گفته است. امروز که بهش زنگ زده بودم، مانند گاهی وقتهای دیگر بهش گفتم مامانازی نیت کن تا برایت از حافظ یک فال بگیرم. گفت خیلی خوب. صبر کن تا نیت کنم. و آن قدر بلند نیت کرد که من هم متوجه شدم. و آن نیت هم همان خواسته ی همیشگی اش بود آیا من تا تابستون زنده می مونم که این بچه م رو ببینم؟ دیگر نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم. صدام می لرزید. ولی خیالم راحت بود که چون گوشهایش سنگین است نمی فهمد که من متوجه نیتش شده ام و حالم هم منقلب شده! برای شادی روح حافظ صلوات فرستادیم و من فال گرفتم و این شعر آمد:
حجاب چهره جان می شود غبار تنم خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم
چگونه طواف کنم در فضای عالم قدس که در سراچه ترکیب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوی شوق می آید عجب مدار گه همدرد نافه ختنم
طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار که با وجود تو کس نشنود ز من که منم
پ.ن: طاقت بیار رفیق. طاقت بیار میشه شنید خندیدن دلخواه رو. تو زنده می مونی رفیق، طاقت بیار این راه رو. طوفان را پشت سر بذار، اون سمت ما آبادیه... طاقت بیار رفیق، داریم می رسیم... قربونت برم طاقت بیار...
برچسبها:
مادر
+
نوشته شده در ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط امیرطه تائبی
پشت خانه مان یک نهری هست شبیه مادی هایی که در اصفهان از شیخ بهایی به یادگار مانده اند. این نهرها هم از لئوناردو داوینچی باقی مانده اند. هرچند بسیاری داوینچی را به واسطه ی نقاشی هایش می شناسند، اما دانستن این نکته جالب است که او هم مانند بسیاری از دانشمندان پیشین ما در علوم مختلفی سر رشته داشته است. و معماری هم یکی از آن علوم بوده است. کاربری این نهرهایی که در میلان هستند هم تا جایی که می دانم همان کاربری مادی های اصفهان بوده است. یعنی رساندن آب به نقاط مختلف شهر. اما الان پس از گذشت چند قرن از طراحی و اجرای این دو پروژه -یکی در اصفهان و دیگری در میلان- یک تفاوت برای من ِ بازدیدکننده ی ایرانی جالب توجه و البته ناراحت کننده است. و آن تفاوت بر می گردد به نحوه ی برخورد مردمان این جا و نحوه ی برخورد ما ایرانیان با موجودات زنده ی دیگری که به اندازه ی ما حق استفاده از این نهرها را دارند. در اطراف و داخل همین نهری که در پشت خانه ی ما قرار دارد، پر است از مرغان آبی -از اردک و مرغابی و غاز گرفته تا برخی از پرندگانی که این جا برای اولین بار دیدم-، سمور آبی، ماهیان مختلف و غیره. در داخل مادی های اصفهان شاید فقط بتوان چند قورباغه پیدا کرد که از بد روزگار در آن گیر افتاده اند. حالا تفاوت ما ایرانی ها و این ایتالیایی ها چیست، عرض می کنم. اولین چیزی که به ذهن یک ایتالیایی می رسد، لذت بردن از این محیط است. ایستادن در کنار نهر و نگاه کردن به این حیوانات. اولین چیزی که به ذهن ما ایرانی ها می رسد، پهن کردن یک تور برای گرفتن ماهیان قزل آلای نهر و گیر انداختن مرغابی ها و ...!
پ.ن: گاهی اوقات وقتی مطالبی را که در گذشته نوشته ام می خوانم، خنده ام می گیرد. برایم بسیار جالب است که مثلن در دو سال پیش به چه چیزی فکر می کرده ام و البته چگونه و از چه زاویه ای به آن فکر می کرده ام. و از این لبخند بسیار راضی ام. هرچند برخی از نوشته هایم را، الان و با گذشت زمان، بسیار ساده و شاید بچگانه می بینم ولی لذتی از خواندنشان می برم که یکی از دلایلم برای شروع نوشتن در این جا بود.
برچسبها:
ایتالیا,
ایران
+
نوشته شده در ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط امیرطه تائبی
تمام شد. خدا را شکر. حداقل این که "امیدوارم" تمام شده باشد. همین...
و در این زمینه یک مشورتی هم شخصن با جناب خواجه ی شیرازی داشتم و این هم نظر ایشان:
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس --- که چنان ز او شده ام بی سر و سامان که مپرس
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد --- که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
ادامه مطلب
+
نوشته شده در ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط امیرطه تائبی
...
پ.ن: همیشه فکر می کردم که چرا اسمش را گذاشته اند "دو راهی"، در حالی که "سه راهی" درست تر است. تا این که امروز فهمیدم! از آن سه راه، یک راهش همان گذشته ایست که دیگر نمی توان واردش شد و همین مسیر یک طرفه ی گذشته است که تجربه ها را ساخته است و می سازد.
برچسبها:
فقط برای خودمادامه مطلب
+
نوشته شده در ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط امیرطه تائبی
... پرسیدم که به نظر تو این کار را انجام بدهم یا نه. و فقط هم انتظار یک جواب نهایی از تو دارم و نه راه حل. نمی خواهم موضوع را بپیچانی و از سر خودت باز کنی. گفتم که خودم خیلی رویش فکر کرده ام و به عبارت بهتر دیگر عقلم به جایی قد نمی دهد و هرچه الان تو بگویی را می روم انجام میدهم! و برای همین جوابت از اهمیت خاصی برایم برخوردار است. در کنار همه ی راهنمایی ها و پاسخ هایش، برایم مثالی زد که الان هرچه از آن زمان می گذرد بیشتر به حرفش اعتقاد پیدا می کنم. گفت که دودلی و این دست و آن دست کردن در این موضوع برایت حکم یک سقوط آزاد را دارد. ...
برچسبها:
فقط برای خودمادامه مطلب
+
نوشته شده در ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط امیرطه تائبی
در این مطلب نه میخواهم در مورد سال نو بنویسم و نه درباره ی نامی که رهبر برای آن انتخاب کرده است. که در مورد اول، فرصتش گذشته و در مورد دوم، تخصص و اطلاعات مورد نیازش را ندارم. تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که اگر در هر سال، هر کداممان به اندازه ی توانمان سعی می کردیم فقط یک قدم در راستای این نامگذاری ها برداریم، وضعیت کنونی کشور جور دیگری می بود. هدفم از این مطلب، دلنوشته ای است و شاید بهتر باشد دردنامه ای است از آن چه بر رهبرم می گذرد.
به عبارت بهتر روی سخنم در این مطلب با یکی از بهترین و عزیزترین دوستانم است. دوستی که یکی از مریدان آقای خامنه ای است. دوستی که تاحال چندیدن بار به مناسبت های مختلف با ایشان دیدار رودررو داشته است. دوستی که چندیدن بار دیده ام به دلیل برخی از اهانت هایی که به آقای خامنه ای می شود، چطور ناراحت می شود و گاهی از کوره در می رود. دوستی که بک گراند لپ تاپش را عکس آقای خامنه ای گذاشته تا همیشه به یادش باشد. روی سخنم با همین دوست عزیزم -و البته خودم- است...
هنوز دوهفته هم از پیام ابتدای سال آیت الله خامنه ای نگذشته است! پیامی که ایشان امسال را به نام "تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ی ایرانی" نامیدند. صرفن برای یادآوری بخش هایی از سخنان ایشان را که به سخنم مربوط می شود، در ادامه می آورم:
"بنابراین شعار امسال تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ی ایرانی است. ما باید از کار کارگر ایرانی حمایت کنیم؛ از سرمایه ی سرمایه دار ایرانی حمایت کنیم؛ و این فقط با تقویت تولید ملی امکان پذیر خواهد شد. سهم دولت در این کار پشتیبانی از تولیدات داخلی صنعتی و کشاورزی است. سهم سرمایه داران و کارگران، تقویت چرخه ی تولید و اتقان در کار تولید ملی است. و سهم مردم که به نظر من از همه ی این ها مهم تر است، مصرف تولیدات داخلی است. ما باید عادت کنیم، برای خودمان فرهنگ کنیم، برای خودمان یک فریضه بدانیم، که هر کالایی که مشابه داخلی آن وجود دارد و تولید داخلی متوجه به آن است، آن کالا را از تولید داخلی مصرف کنیم و از مصرف تولیدات خارجی به جد پرهیز کنیم؛ در همه ی زمینه ها: زمینه های مصارف روزمره و زمینه های عمده تر."
دوست من،
در این سخنان به نظرم چند نکته ی بسیار مهم و قابل تامل وجود دارد. این که ایشان مهمترین نقش را به مردم داده اند و نه تولیدگران و سرمایه داران. چرا که اگر مصرف کننده تعلق خاطری به تولیدات داخلی نداشته باشد و مشابه خارجیش را به تولید داخلی ترجیح دهد، هر مقداری هم که سرمایه داران، سرمایه هایشان را در این بخش خالی کنند و تولیدکنندگان به فکر تولید محصولاتی با کیفیت بهتر باشند، تغییری صورت نخواهد پذیرفت.
دوست عزیز،
همان طوری که میدانی هر کلمه ای بار معنایی خاصی دارد. در این پیام، رهبری نگفته است که ببینید کجا قیمت ارزان است و کجا گران، و بروید از آن جایی که ارزان است خرید کنید. رهبری نگفته است از مصرف محصولات خارجی گران پرهیز کنید و ارزان ها را مصرف کنید. حتا رهبری نگفته است از مصرف محصولات خارجی پرهیز کنید. رهبری گفته است از مصرف محصولات خارجی "به جد" پرهیز کنید. هرچند همان هایی را هم که شما خریدی، من می توانم مشابه داخلیش را با همان قیمت و شاید هم با قیمتی پایین تر -و نه با کیفیتی پایین تر- برایت در ایران پیدا کنم.
و اما دوست عزیزم،
نکند که شعار "ما اهل کوفه نیستیم -- علی تنها بماند" سر دهیم و علی در خلوت هایش سر در چاه تنهایی و غربت فرو برد و "این عمار" فریاد زند.
برچسبها:
خامنه ای,
ایران,
رهبر
+
نوشته شده در ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط امیرطه تائبی
راه رسیدن ما به وین، با اتوبوس از میان جاده های مجارستان و بعد هم اتریش می گذشت. بعد از حدود سه ساعت به وین رسیدیم. زمان عادی برای این سفر دو ساعت و نیم بود. ولی به دلیل ترافیک موجود در کمربندی های بوداپست کمی دیرتر رسیدیم. مطابق معمول، یک نقشه از باجه ی اطلاعات(اینفورمیشن) موجود در ایستگاه مترو گرفتیم و بعد از پیدا کردن مکان هاستل مان به طرفش به راه افتادیم. یک روز و نیم در وین اقامت داشتیم و این یک روز و نیم در واقع فرصتی بود برای آشنایی با یک فرهنگ و یک مردمان جدید.
می دانستم زبانشان آلمانی است ولی نمی دانستم که فرهنگشان در این حد از آلمان ها متاثر باشد. شاید هم در گذشته، جزیی از آلمان بوده باشند. نمی دانم. ساختمان ها هم شباهت زیادی به آنچه در هامبورگ آلمان دیده بودیم، داشتند. نکته ای که برایم جالب بود، علاقه یشان به نام ها و مارک ها و جنس های ایتالیایی بود. در واقع خیابانی که در آن اقامت داشتیم، یکی از خیابان های اصلی شهر به نظر می رسید و این خیابان پر بود از رستوران ها و فروشگاه های ایتالیایی.
در روز اول به یک سری از مکان های دیدنی در مرکز شهر رفتیم. باید بگویم کسی که شهرهای دیدنی ایتالیا را دیده باشد، نباید خیلی از معماری ها و بناهای دیدنی وین احساس رضایت داشته باشد. در وین هم مانند بوداپست با مشکل پیدا کردن غذای حلال مواجه شدیم. مشکلی که به شخصه هرگز انتظارش را نداشتم. چراکه تعداد زیادی مسلمان در وین زندگی می کنند و چندین مرکز اسلامی بزرگ -چه برای شیعیان و چه اهل تسنن- در این شهر وجود دارد. اما شد آن چه باید می شد. این جا هم مجبور شدیم به گیاهخواری. پیتزای مارگریتا و البته فلافل! یکی دیگر از چیزهایی که در وین توی چشم می زدف تعداد زیاد نوجوانان با نشانه های شیطان پرستی بود. گاهی اوقات آن قدر تعدادشان زیاد می شد که ما انگشت به دهان می شدیم. قیافه های عجیب و غریب، موهای رنگ و وارنگ و البته لباس ها و پوشش مخصوص به خودشان.
روز دوم هم به چندجای دیگر سرک کشیدیم. به آژانس انرژی اتمی هم رفتیم. و بعد هم برای نماز ظهر دنبال مرکز اسلامی امام علی گشتیم که سر از مسجد اهل تسنن -وابسته به عربستان سعودی- در آوردیم.
نکته ی آخر هم این که، دانوب از میان وین هم می گذرد ولی برخلاف براتیسلاوا و بوداپست فرصت نشد که به ساحل رود برویم و از همان دور برایش دستی تکان دادیم تا مبادا از اتوبوس برای بازگشتن به بوداپست جا بمانیم!
برچسبها:
سفرنامه,
اتریش
+
نوشته شده در ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط امیرطه تائبی
حدود سه ماه پیش به بوداپست رفته بودم و به شدت مجذوبش شده بودم. جوری شده بود که به هر کسی که برای مسافرت کردن ازم مشورت می گرفت، پیشنهادش می کردم. با تقریب خوبی می توانم بگویم که یکی از زیباترین شهرهایی است که تا به حال دیده ام. به خصوص شب هایش و نورپردازی های بی نظیرش. به همین دلیل بود که از همان اول، جزو گزینه های پیشنهادیم به برادرانم بود.
اقامتمان در بوداپست شامل یک نصفه روز و یک روز کامل بود. به عبارت دقیق تر، عصر بیست و چهارم مارس به بوداپست رسیدیم. ظهر بیست و پنجم با اتوبوس به وین رفتیم و شب بیست و ششم دوباره به بوداپست برگشتیم و تا شب بیست و هفتم آن جا بودیم.
در هاستل مان با یک پسر کانادایی برخورد کردیم که او هم به شدت از بوداپست تعریف می کرد. و می گفت یکی از زیباترین جاهایی است که در اروپا دیده است.
یکی از مشکلات برای مسافرانی چون ما، در کشورهایی چون مجارستان که جمعیت مسلمان زیادی ندارند، پیدا کردن غذای حلال است. برای مثال، عصر روز اول که حسابی گرسنه بودیم، به چند کباب فروشی که در کنار همدیگر قرار داشتند، رسیدیم. برادرانم حسابی خوشحال شدند، اما من نه. بعد از حدود دو سال زندگی در اروپا از روی سر و وضع مغازه می توانم حدس بزنم غذایش حلال است یا نه. به آن ها گفتم که احتمال می دهم غذایش حلال نباشد. اما برادرم که حسابی گرسنه بود، گفت من از صاحب مغازه می پرسم. اگر بگوید حلال است مشکلی برای خوردن غذایش ندارم و البته حرفش هم از نطر فقهی درست بود. از مغازه دار پرسید و مغازه دار جواب داد نه حلال نیست. گوشتش گوشت حلال گوشت است ولی یک مجار او را سر بریده و از جایی که باید، سرش را نبریده است و در نتیجه حلال نیست. باز خدا پدرش را بیامرزد که راست گفت. در نهایت شب اول، برای شام به یکی از رستوران هایی که در سفر اولم به پیشنهاد اریک رفته بودم، رفتیم. یکی از خصیصه های جالب این رستوران این است که در بدو ورود یک استکان چای سبز مهمانش می شویم. البته باید اعتراف کنم که این استکان چای در سرمای جانسوز زمستان -در دسامبر- طعم و مزه ی دیگری دارد. ویژگی جالب دیگرش هم این است که، کافی است یک کارت نشان دهی که در یک نقطه ای از این عالم دانشجو هستی و بعد 10 درصد تخفیف بگیری! گفتیم برایمان فلافل آورد و تصمیم گرفتیم در مجارستان گیاهخوار شویم!
برچسبها:
سفرنامه,
مجارستان,
حلال
+
نوشته شده در ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط امیرطه تائبی